شعرهای مولوی نیاز به تمرکز و دوباره خوانی دارد. برخی از این شعر ها نوعی اخطار و تنبیه هم هستند. اخطارها و تنبیهاتی که خواننده فکور را به تفکر وا می دارد و به او گوشزد می کند که رازهای اصلی را خدای خالق می داند که طراح عالم هستی و موجودات است. او از زیادی و کمی مرد و زن و‌ چرایی وجود و تعداد آنان اطلاع دارد. ولی اگر انسان نیز قدم در مسیر تفکر و اندیشه بگذارد برای او فتح بابی می شود و به برخی از رازها پی می برد.

شعر زیر داستان ایراد مردی است که روزی خسته و مانده به دکان رفت تا متاعی خرید کند که ناگهان تعداد زیادی از زنان زیبارو بر در دکان دیده و زبان به اعتراض گشوده و از یکی از زنان پرسیده بود: چرا این همه زن وجود دارد؟ و زن پاسخی رندانه و ضربه دار به او داده بود:

زن در پاسخ مرد گفته بود : این تعداد از زنان را زیاد مدان ! زیرا علیرغم زیادی تعداد زنان ، شما مردان به بی راهه می روید و به لواط مشغول می شوید و فسادتان همه جهان را آلوده می سازد:

-آن یکی می‌شد به ره سوی دکان

پیش ره را بسته دید او از زنان

-پای او می‌سوخت از تعجیل و راه

بسته از جوق زنان هم‌چو ماه

-رو به یک زن کرد و گفت ای مستهان

هی چه بسیارید ای دخترچگان

-رو بدو کرد آن زن و گفت ای امین

هیچ بسیاری ما منکر مبین

-بین که با بسیاری ما بر بساط

تنگ می‌آید شما را انبساط

-در لواطه می‌فتید از قحط زن

فاعل و مفعول رسوای زمن

-تو مبین این واقعات روزگار

کز فلک می‌گردد اینجا ناگوار

-تو مبین تحشیر روزی و معاش

تو مبین این قحط و خوف و ارتعاش

-بین که با این جمله تلخیهای او

مردهٔ اویید و ناپروای او

-رحمتی دان امتحان تلخ را

نقمتی دان ملک مرو و بلخ را

-آن براهیم از تلف نگریخت و ماند

این براهیم از شرف بگریخت و راند

-آن نسوزد وین بسوزد ای عجب

نعل معکوس است در راه طلب

امیر تهرانی